عشق تو که سرمایه این درویش است
زاندازه هر هوس پرستی بیش است
شوریست که از ازل مرا در سربود
کاریست که تا ابد مرا درپیش است
...عاشقی
.اما بعد ..کلامی چند در بیان مراتب عشق..
تا آیینه معشوق نمای هر عاشق آید ..با آنکه رتبت عشق برتر از ان است که به قوت عقل و فهم
بیان گرد سراپرده جلالت او توان گشتٰ؛ یا به دیده سر وبه قصد کشف وعیان به جمال بی مثال
حقیقت او نظر بتوان کرد..
اشتقاق عاشق ومعشوق از عشق است و عشق در مقر عزت خود از حدس و شک ویقین منزه و
در حریم ذات خود در بطن وظاهر مقدس است ..و بلکه بهر اظهار کمال خود؛از آن روی که عین
ذات خود است و صفات خود را درایینهء عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرده و حسن خودرا
برنظر جلوه داده..وزین روی ناظری ومنظوری؛نام عاشقی ومعشوقی پیدا آمد؛ لغت طالب و مطلوبی
ظاهر گشت؛ظاهر را به باطن نمود و آوازهء عاشقی برفلک برآمد باطن را به ظاهر بیاراست تا
جلوه گری معشوقی هویدا واشکار نمود..
عشق از روی معشوقی ایینهء عاشقی آمد تا دروی تماشای جمال خود کند؛ هر چند در دیدهءشهود
یک مشهود بیش نیاید.. اما چون یک روی به دو آیینه نمایدهراینه در هر آینه روی دیگرپیدا آید...
با آنکه در حقیقت جز یکی نبوده.
سلطان عشق خواهد که خیمه به صحرا زند؛ در خزاین بگشاید وگنج نور برعالم پاشد..
ناگاه عاشق بیقرار ازبهر کمال؛پرده از روی کار بگشایدو واز روی معشوقی خود را بر عین عاشقی
جلوه گری مینماید..باز فروغ آن جمال عین عاشق را ؛ نوری دهد تا بدان نور شهود جمال پدید اید..
چه اوراجز بدو نتوان دید..ازیرا عاشق چون لذت شهود یابد و ذوق وجود معشوق محبوب مقصود
منظور ورقص کنان بردر میخانه عشق دود...وگوید:
ای ساقی ازآن می که دل ودین من است
پر کن قدحی که جان شیرین من است
گرهست شراب خوردن آیین کسی
معشوقه به جام خوردن آیین من است
چون عشق اید، صبح ظهور نفس زند؛آفتاب عنایت طلوع کند،نسیم مهر و هدایت وزان شود، وجود به
جنبش درآید،باران رحمت معشوقی بر جان عاش بارد وبارد ..عاشق تشنه سیراب آب حیات شده از خواب
برخیزد و جیب عقل بردرد و قبای مستی پوشد کلاه شهود حضور برسر نهد وکمر شوق در میان بندد قدم در راه
طلب نهد و جان برکف گیر د..و... مانظر به عینی غیر عینی......وعجب کارستانی...!!!
چون همه معشوق شدم عاشق کیست؟؟
پس انگاه عاشق عین معشوق آید و درهم شوند واز هم ..وباهم چه درآن وادی اورا از خود بودی
نبود، او هنوز کان لم یکن در عدم برقرار خوداست ومعشوق کما لم یزل در قدم برقرار خود..که:
معشوق وعاشق و عشق هرسه یکی است اینجا
چون وصل در نگنجد هجران چه کار دارد؟؟؟
عشق هرچند دایم خودرا به خود دید، خواست که در آیینه جمال معشوقی خود مطالعه کند پس نظر
در آیینه عاشق کرد صورت خود در نظر امد وگفت:
آ انت ام انا هذا العین(ع) فی العین(ع)
حاشای حاشای ، من اثبات اثنین
که درآنجا دویی نیست وهرچه هست یکی و یکدانگی و یکرنگی و یک جویی و یک بویی ویک خویی ویک
است وجز یک نیست مرام عاشقیت..ماه تاب آیینه آفتاب است ، همچنان که ازذات خورشید در ماه هیچ نیست
وچنان که نور مهر را به ماه نسبت کنند صورت زیبای محبوب را با محب اضافت کنند...
و عاشقی دریایی است عظیم وبیکرانه که قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد ....ساحلش قعر است و قعرش
بیکران...و برزخ تویی و جز یکی نیست .....که اگر تو خودرا فرااب دریا دهی برزخی که آن تویی توست از
میان برخیزد ........
برگرفته از لمعات عراقی با اندکی تغییر
...ادامه دارد......
عشق یعنی وصل
اما در محال
عندلیبان لانه عشق( لانه پرنده وحشی)

عشق یعنی ذوب گشتن در حبیب
عشق یعنی جان سپردن، بی نصیب
عاشق نور منیرم که ز انوار آید
عشق پرواز آزاد است ...معراج است...
عشق ما را شرح....ز ازل تا به ابد او بنوشت....
عشق ..آی عشق
چهرهء آبیت پیدا نیست
عشق..آی عشق
چهره سرخت پیدا نیست
عید بر عاشقان مبارک باد

عشق ما را مبتدا و منتهایی نیست نیست
ع ما فرود آید؟
بوی مشک و عود آید؟
عشق یعنی همه چیز...
عشق افسانه نیست ....
پایان پذیر نیست ...
یک سویه نیست...آنچه یک سویه است ....هوس است ....
..و هوس زودگذر است و ناپایا...ودر ماده محدود است ....
عشق ریشه در آسمان دارد ..گرچه تبلورش قطعا زمینی است....
عاشق گرچه بی تاب است ...صبور است....
گرچه از بن جان معشوق را می طلبد ..همهءجان را می دهد ..بی انتظار وتوقع پاداش ..
عشق بستر تداوم حیات کائنات است
عاشق روی تو راگنبد گردون نکشد مگرش جای دهی برسر گردون دگر
عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر
عشق روی تو ب شش سوی جهان دل من که ندیدندچنان رخ رخ گلگون دگر
عمر به پنجاه رسید
لیک...
دست ما کوتاه ..و خرما بر نخیل
علی عشق آتشناک دل

عطف...
عشق شیر است و .....

عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
عشق اثبات حضور است...

عشق یعنی : هر چه او گفت...
م.ر.ب
عشق بلند تر از ان است
که زیر کوتاه نگاهی عتاب الود پامال شود !!
عشق حقیقی تر از آن است
که پشت ابری از هجاهای ناراستین پنهان گردد!!!
عمری نسیم شوقم و در جستجویمت
ای خرمن شکوفه و گل کی ببویمت؟
گلچین نیم به بوی تو دیوانه ام مدام
بگذار یر به سینه ام تا ببویمت
تو شعر شعر های خدایی و من زرشک
خواهم که نغز تر از نو بگویمت
تابوبری زقصهء خونین عشق من
پیش نظر چو دشت شقایق برویمت
پیچیده است عطر تو در کوچه باغ عشق
من تا ابد مدام مشتاقانه جویمت
عاشق منم و جز این گنه ندانم
در گلشن یاد عالمت شبه ندانم

عشق ای عشق همه بهانه از توست
من خامش خامشم ترانه از توست
آن بانگ بلند صبح گاهان
واین زمزمه ءشبانه از توست
این آتش جان پاک بازان
در خرمن جان من زبانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریاست؟
توفان زتو هم کرانه از توست
ه.ا.سایه
عرش ..بن عرش

