عاشقی اورا دمادم خواستن
عاشقی رفتن ولی نایافتن
عاشقی درد است و درمانش طبیب
عاشقی هجر است تا وصل حبیب
عاشقی دردی ست بی درمان و بس
عاشقی رنجی ست بی پایان و بس
م.ر.ب
عشق آن طرفه بهارست خدا می داند
عشق آن چشم نگارست خدا می داند
جان ما در خم گیسوی تو جانا پیچید
عشق جادوی بهار ست خدا میداند
م.ر.ب
عاشقی بسیار دشوار است..
عاشقی یعنی هر چه او گفت ...و او...کسی است که هر چه گفت عین صواب است
...او..کسی است که خود باور دارد عاشقی یعنی هرچه اوگفت صواب است..
عاشقی در او ..و...اوی ..او ....یکسان ومتعادل است ...و ناگفته او داند گفته هارا...
پس باقی مهر است و محبت است و نیاز است ..و خواهش روح و جسم است ..و درد
بی کسی است ..ولق لق زبان است ......وجز عشق است ...
عاشقی بسیار ساده است :
عاشقی شوق محض است و سبقت در شوق
..از هردو سویهء......عاشق ومعشوق.....
عشق را به مدتش بشناسیم ..نی به شدتش...
عشق در چشمان تو مستور کی؟
جان من از شرب تو مخمور کی؟
سالها بی تاب دل از هجر تو
روح ما از وصل تو مسرور کی؟
بس شراره بر تن و جان افکنی!!
آتش وصلت به سان خور کی؟
...ناتمام...ماند..
م.ر.ب ۶بامداد
عشق مهتاب رخت دبوانه و زارم کند
عشق رویت نازنینم زدوعالم برتر
نور سیمای جمالت زکواکب سرتر
عشق را نام تو معنا میکند
عشق را روی تو پیدا می کند
مطلع انوار رویت نازنین
ماه تاب و خوررسوا میکند
هجر تو آتش به جان افکنده است
وصل تو جانا چه غوغا میکند؟
هرچه گویم از صفاتت,قاصرم
عشق خود نام تو معنا میکند
م.ر.ب ٧بامدادامروز
عشق و دل به یار سپردم که اختیار کند
جهان نهاده ام به کفش؛ تا چه کار کند
نازنینی که جان و دل زما بربود
قاتلی و ظالمی و جور بسیار کند
م.ر.ب
عمرمارا فرصت امروز و فردای تو نیست
عشق را بنیاد کردم سالها
عشق را فریاد کردم سالها
عشق را از آسمان میجستمی
عشق را در کهکشان میجستمی
عشق من در چشم او بشکفته بود
عشق من بر بای او بنشسته بود
عشق من شعر حزینم میسرود
عشق من جان غمینم می فزود
عشق من ره توشه اش صبر جزیل
عشق من آویزه اش مهر جمیل
عشق من چون کوه برجا استوار
عشق من چون ابر گریان بهار
عشق من باک و زلال و بی غشی
عشق من آوای شور دلکشی
عشق من وصل محالات محال
عشق من غرق خیالات وصال
ناگهان آمد بیامی از سروش
عشق را گویم کنی بندی به گوش
عشق تو قلب تو و جان تو شد
عشق تو فرجام بیمان تو شد
عشق یعنی هرچه او گفته ست و بس
عشق یعنی راز دل ناگفته کس
عشق یعنی لب فروبندی زدرد
عشق یعنی بایمردی..آه سرد
عشق من امید بر وصل محال
عشق من دنیای بر رمز و خیال
عشق من نوری زانوار جلیل
عشق من راهی زآتش چون خلیل
عشق من شعر و شراب ست و امید
عشق من را در دوعالم کس ندید
م.ر.ب 7بامداد امروز
عقل اگر داند که عشق افسونگر است
افسانه ساز ی ها کند از عاشقی
س
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما !
عاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام !
+++
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم !
+++
عاشق و رندم و می خواره باوازه بلند
وین همه منصب از آن حور پریوش دارم!
+++
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم!
+++
عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
دست شفاعت هر زمان در نیکنامی می زنم!
عشق یقول لی تزین
الزینه عندنا تیقن
لا تنظر غیرنا فتعمی
لا تله عن الیقین بالظن
لا عیش لخایف کئیب
لا تبرح عندنا فتامن
من کنت هواه کیف یهلک
من کنت مناه کیف یحزن
العقل رسولنا الیکم
ذاک حسن و نحن احسن
اخشوشن بالبلا و ارضی
فالهجر من البلاء اخشن
من رام الی العلی عروجا
هذا سبب الیه یرکن
یا مضطربا تعال و افلح
فی مسکننا و نعم مسکن
مولانا رومی
عشق آی عشق
چهره آبیت پیدا نیست
عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست
عشق آی عشق
رنگ آشنایت پیدا نیست. شاملو
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن
تا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهان
از می لبهاش باری مست شد سرنای من
گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزد
آه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن
شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل او
ای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن
بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شد
وان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن
آسمان چون خرقه رقصان و صوفی ناپدید
ای مسلمانان کی دیدهست خرقه رقصان بیبدن
خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جان
گردن جان را ببسته عشق جانان در رسن
ای دل مخمور گویی بادهات گیرا نبود
باده گیرای او وانگه کسی با خویشتن
عمرم همه سرآمد در شوق و انتظارت
عمر مارا فرصت امروز و فردای تو نیست
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
گفتم می می نخورم گفت برای دل من
داد می معرفتش با تو بگویم صفتش
تلخ و گوارنده و خوش همچو وفای دل من
از طرفی روح امین آمد و ما مست چنین
پیش دویدم که ببین کار و کیای دل من
گفت که ای سر خدا روی به هر کس منما
شکر خدا کرد و ثنا بهر لقای دل من
گفتم خود آن نشود عشق تو پنهان نشود
چیست که آن پرده شود پیش صفای دل من
عشق چو خون خواره شود رستم بیچاره شود
کوه احد پاره شود آه چه جای دل من
شاد دمی کان شه من آید در خرگه من
باز گشاید به کرم بند قبای دل من
گوید که افسرده شدی بیمن و پژمرده شدی
پیشتر آ تا بزند بر تو هوای دل من
گویم کان لطف تو کو بنده خود را تو بجو
کیست که داند جز تو بند و گشای دل من
گوید نی تازه شوی بیحد و اندازه شوی
تازهتر از نرگس و گل پیش صبای دل من
گویم ای داده دوا لایق هر رنج و عنا
نیست مرا جز تو دوا ای تو دوای دل من
میوه هر شاخ و شجر هست گوای دل او
روی چو زر اشک چو در هست گوای دل من
مولوی
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد؟؟
عاشقان را بگذارید بنالند همه
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش شود

عید برعاشقان مبارک باد
عاشقم عاشق به رویت
عشق تو که سرمایه این درویش است
زاندازه هر هوس پرستی بیش است
شوریست که از ازل مرا در سربود
کاریست که تا ابد مرا درپیش است
...عاشقی
.اما بعد ..کلامی چند در بیان مراتب عشق..
تا آیینه معشوق نمای هر عاشق آید ..با آنکه رتبت عشق برتر از ان است که به قوت عقل و فهم
بیان گرد سراپرده جلالت او توان گشتٰ؛ یا به دیده سر وبه قصد کشف وعیان به جمال بی مثال
حقیقت او نظر بتوان کرد..
اشتقاق عاشق ومعشوق از عشق است و عشق در مقر عزت خود از حدس و شک ویقین منزه و
در حریم ذات خود در بطن وظاهر مقدس است ..و بلکه بهر اظهار کمال خود؛از آن روی که عین
ذات خود است و صفات خود را درایینهء عاشقی و معشوقی بر خود عرضه کرده و حسن خودرا
برنظر جلوه داده..وزین روی ناظری ومنظوری؛نام عاشقی ومعشوقی پیدا آمد؛ لغت طالب و مطلوبی
ظاهر گشت؛ظاهر را به باطن نمود و آوازهء عاشقی برفلک برآمد باطن را به ظاهر بیاراست تا
جلوه گری معشوقی هویدا واشکار نمود..
عشق از روی معشوقی ایینهء عاشقی آمد تا دروی تماشای جمال خود کند؛ هر چند در دیدهءشهود
یک مشهود بیش نیاید.. اما چون یک روی به دو آیینه نمایدهراینه در هر آینه روی دیگرپیدا آید...
با آنکه در حقیقت جز یکی نبوده.
سلطان عشق خواهد که خیمه به صحرا زند؛ در خزاین بگشاید وگنج نور برعالم پاشد..
ناگاه عاشق بیقرار ازبهر کمال؛پرده از روی کار بگشایدو واز روی معشوقی خود را بر عین عاشقی
جلوه گری مینماید..باز فروغ آن جمال عین عاشق را ؛ نوری دهد تا بدان نور شهود جمال پدید اید..
چه اوراجز بدو نتوان دید..ازیرا عاشق چون لذت شهود یابد و ذوق وجود معشوق محبوب مقصود
منظور ورقص کنان بردر میخانه عشق دود...وگوید:
ای ساقی ازآن می که دل ودین من است
پر کن قدحی که جان شیرین من است
گرهست شراب خوردن آیین کسی
معشوقه به جام خوردن آیین من است
چون عشق اید، صبح ظهور نفس زند؛آفتاب عنایت طلوع کند،نسیم مهر و هدایت وزان شود، وجود به
جنبش درآید،باران رحمت معشوقی بر جان عاش بارد وبارد ..عاشق تشنه سیراب آب حیات شده از خواب
برخیزد و جیب عقل بردرد و قبای مستی پوشد کلاه شهود حضور برسر نهد وکمر شوق در میان بندد قدم در راه
طلب نهد و جان برکف گیر د..و... مانظر به عینی غیر عینی......وعجب کارستانی...!!!
چون همه معشوق شدم عاشق کیست؟؟
پس انگاه عاشق عین معشوق آید و درهم شوند واز هم ..وباهم چه درآن وادی اورا از خود بودی
نبود، او هنوز کان لم یکن در عدم برقرار خوداست ومعشوق کما لم یزل در قدم برقرار خود..که:
معشوق وعاشق و عشق هرسه یکی است اینجا
چون وصل در نگنجد هجران چه کار دارد؟؟؟
عشق هرچند دایم خودرا به خود دید، خواست که در آیینه جمال معشوقی خود مطالعه کند پس نظر
در آیینه عاشق کرد صورت خود در نظر امد وگفت:
آ انت ام انا هذا العین(ع) فی العین(ع)
حاشای حاشای ، من اثبات اثنین
که درآنجا دویی نیست وهرچه هست یکی و یکدانگی و یکرنگی و یک جویی و یک بویی ویک خویی ویک
است وجز یک نیست مرام عاشقیت..ماه تاب آیینه آفتاب است ، همچنان که ازذات خورشید در ماه هیچ نیست
وچنان که نور مهر را به ماه نسبت کنند صورت زیبای محبوب را با محب اضافت کنند...
و عاشقی دریایی است عظیم وبیکرانه که قعر این بحر ازل است و ساحلش ابد ....ساحلش قعر است و قعرش
بیکران...و برزخ تویی و جز یکی نیست .....که اگر تو خودرا فرااب دریا دهی برزخی که آن تویی توست از
میان برخیزد ........
برگرفته از لمعات عراقی با اندکی تغییر
...ادامه دارد......
عشق یعنی وصل
اما در محال
